بدايه همت مضاعف و كار مضاعف

بدايه يعني آغاز ؛ مانند غنچه كه آغاز يك گل است و يا طلوع كه آغاز يك روز ... من و شايد تو در آغاز يك راهيم ... كاش كسي بيايد و دستمان گيرد ... فعلا همين ... التماس دعا

صفحه نخست | انجمن | ارتباط با ما | پروفایل مدیر وبلاگ | عضویت در سایت | ورود به سایت | پنل کاربران | نقشه سایت | لينك باكس | ارسال مطلب | Rss
موضوعات

پنل ورودی کاربران

خبرنامه

چت باکس

پيوندهاي روزانه

 

لينک دوستان

آمار بازديد

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان تالارها بازديد

پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .

هشت سال پيش در چنين ديروزي


    سلام


    هشت سال پيش در چنين ديروزي براي اولين بار در عمرمان (اميدوارم آخرين بار نباشد) ، مهمان ويژه ي بيت رهبري بوديم

    دقيقا مثل همين امسال عيد مبعث به شنبه افتاده بود و ما شب جمعه ي قبل از اون يعني شب 26 رجب ، قرار بود بريم بيت رهبري ؛ خود آقا بعد فرمودن با توجه به اينكه از غروب گذشته و روز شهادت امام كاظم (عليه السلام) تمام شده ، مانعي وجود نداره

    البته ما خيلي هم تنها نبوديم ، طبق معمول همه ي اين جور مراسم ها ، حدود 10 الي 12 خانواده (به اتفاق همراهان) كه فكر كنم جمعا 100 نفري مي شديم ، با هم در يكي از اتاق هاي بيت رهبري جمع شده بوديم

    خانم ها يك طرف مجلس و آقايون هم طرف ديگه ... من رديف اول نشسته بودم ، درست روبروي صندلي اي كه مي دونستم خود آقا قراره روش بنشينن ... دل توي دلم نبود ... نمي دونستم براي ديدن آقا - اون هم از اين فاصله ي خيلي كم - دلم شور مي زنه يا براي اتفاقي كه قراره تا چند دقيقه ي ديگه بيفته و راه آينده ي زندگي من رو تعيين كنه ...

    يكي از حضار هم آقاي قرائتي بودن ، كه طبق معمول هر از چندي يه جوري جمع رو از توي افكار خودشون بيرون مي آوردن و يه صحبتي مي كردن

    وقتي آقا وارد شدن ، دست و پام رو گم كرده بودم ، نمي دونستم چيكار كنم ؟ حتي نمي دونستم الآن چه كاري مي تونم بكنم يا نمي تونم بكنم ؟!! خيلي حس جالبي بود ... روي پاي خودم بند نودم ، آقا مي گفتن "بفرماييد" ولي من دلم نمي خواست بشينم

    از يه طرف دلم مي خواست همين طور زل بزنم توي صورت آقا و نگاهشون كنم ... ولي از يه طرف هم خجالت مي كشيدم به خاطر همين هم سعي مي كردم - به خيال خودم - دزدكي نگاه كنم

    وقتي آقا من رو به اسم صدا كردن ، قلبم داشت از حركت مي ايستاد ، احساس مي كردم يه آتيش عظيم توي دلم روشن شده و من رو داره مي سوزونه ، يه حس عجيبي بود ، يه نفر كه خيلي دوستش داري و تمام عمرت دوست داشتي كه از نزديك اون رو ببيني ، حالا داره تو رو به اسم صدا مي كنه و منتظره تا تو جوابش رو بدي ؛ و من انگار يه عمريه كه لكنت زبان دارم ، نمي تونستم جوابي بدم ، يه نگاه به خود آقا كردم ، ولي دوباره از اون نگاه مهربون آقا خجالت كشيدم و سرم رو انداختم پايين و ... بالأخره جواب دادم "اگه شما دعا بفرماييد كه ما ..." - به قول بعضيها فقط دوست داشتم يه چيزي گفته باشم كه آقا جوابم رو بدن - آقا هم وسط جمله ي من وقتي ديدن به مِن مِن كردن افتادم با يه خنده اي فرمودن : "دعا كه مي كنيم"
    و ...

    هيچ وقت اين خاطره رو فراموش نمي كنم ... و اميدوارم خدا عاقبتمون رو ختم به خير كنه

    اللهم وفقنا لما تحب و ترضي و اجعل عواقب أمورنا خيرا


    فعلا همين ... التماس دعا

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 15 بازديد |


از آتشفشان همان برون تراود كه در اوست


    سلام

    من معتقدم كه انسان ها مانند آتشفشان ها هستند ؛ در درونشان چيزهايي دارند كه در فقط كمي لرزش يا حتي يك جرقه ي بسيار كوچك لازم است ، تا هر آنچه در درون خود دارند ، بيرون بريزند ... براي اينكه اين نظرم رو اثبات كنم يه خاطره از خودم براتون نقل مي كنم :

    حدود چهار - پنج سال پيش بود كه يكي از اساتيد معزز! كه ترجمه هاي بسيار وزيني! بر كتاب هاي "جبران خليل جبران" نوشته و چاپ و منتشر كرده بودند، اصرار داشتند كه بنده كتاب ترجمه شده توسط ايشان را نقد نمايم .
    بنده هم در جواب اصرارهاي ايشان عرضه داشتم كه :
    "آقاي دكتر!! كدام يك را نقد كنم؟ داستان را ، يا نويسنده ي آن را ، يا ترجمه را و يا مترجم را ؟؟!"
    آقاي دكتر كه انتظار چنين جوابي را نداشتند فرمودند:
    "مثلا مترجم را چگونه مي خواهي نقد كني؟!"
    و بنده هم با كمال خونسردي بار ديگر عرضه داشتم كه :
    "معمولا افكار هر كس در سخنان و يا نوشته هاي او هويداست ، درست مانند مقدمه اي كه مترجم اين كتاب (منظورم خود آقاي دكتر!! بود) بر كتابش نوشته است" (لازم به ذكر است كه ايشان در مقدمه ي اين كتاب با عنوان "نامه ي بال شكستهاي به عنقاي بالگستر" ترجمه ي كتاب را به دكتر! "عبد الكريم سروش" تقديم نموده بودند!!! و منظور از "عنقاي بال گستر" نيز شخص شخيص دكتر سروش مي باشند)
    در همين زمان بود كه آقاي دكتر به ناگاه رنگ رخسارشان رو به كبودي گذارد و دقيقا مانند يك آتشفشان ، از درون منفجر شدند ولي فقط به دليل حضور بسيار ميمون و مبارك چند تن از دوستان ، گدازه هاي اين انفجار به ما نرسيد ؛ و ما به خيال خودمان ضربتي زديم و برنده از ميدان بيرون آمديم ولي در انتهاي ترم ، تازه موج انفجار ايشان و نيز گدازه هاي آتشفشان درونشان ، به ما رسيد و ما را از هر دو درسي كه با ايشان - به اجبار - برداشته بوديم ، مردود فرمودند ؛ و البته اين كار نشان دهنده ي ميزان عصبانيت استاد معزز! و نيز ميزان (با عذرخواهي فراوان از جامعه ي اساتيد) بي جنبه بودن ايشان بود . تا ما باشيم و ديگر سر به سر آتشفشان ها نگذاريم !!




    حالا شده است حكايت دوستان ما (در داخل و خارج از مجلس شوراي اسلامي) كه جرقه هايي نه چندان كوچك را در اطراف برخي آتشفشان هاي روزگار ايجاد كرده اند و آنها را به لرزه در آورده اند ... و اين آتشفشان ها آنچه در درون خود دارند را دير يا زود بر سر اطرافيان خالي خواهند نمود

    خلاصه ي مطلب اينكه برخي دوستان از واكنش بعضي! از نمايندگان مجلس متعجب شده اند ، ولي من فكر مي كنم كه اصلا جاي تعجب ندارد ، چرا كه خودشان (=خودمان) باعث اين گونه واكنش ها شده ايم ؛ و البته اين واكنش ها هم ، در حقيقت بروز لايه هاي نهاني شخصيت افراد است ، كه در اثر فشار ، مانند يك آتشفشان مجبور به خروج شده است .


    فعلا همين ... التماس دعا


    يكي از دوستان فرموده اند كه  :

    ۹ تير ۱۳۸۹
    نويسنده : .....
    سلام پشيمون كه نيستيد ان شاالله؟ من بودم دوباره همين درسها رو با همين استاد ميگرفتم

    در جواب ايشون بايد عرض كنم كه بنده در اواسط همون ترم كاري كردم كه ديگه دانشكده با ايشون براي ترم هاي آينده قرارداد نبنده





,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 15 بازديد |


هديه ي تولد خورشيد (به نقل از


    سلام

    اين مطلب رو اينجا خوندم . خيلي زيبا و جالب بود ، دلم نيومد كه منتشرش نكنم

    ما همانيم كه خود مي دانيم، من ما نيست هنوز، آنچه او مي خواهد

    معمولا ما براي روز تولد به دوستان مان هديه مي دهيم. تمام سعي خود را هم مي كنيم تا اين هديه، ارزشمند و در خور شان او باشد. هر چقدر اين دوست يا فاميل برايمان عزيزتر باشد در انتخاب هديه، ارزش مادي و معنوي، كادو كردن، جمله زيبايي كه قرار است روي آن بنويسيم و ديگر موارد تمام دقت خود را به كار مي گيريم. همه چيز را از قبل مهيا مي كنيم و براي روز تولد برنامه ريزي مي كنيم. اما …

    تا ميلاد امام زمان در حدود چهل روز باقي مانده است. نيمه شعبان روز تولد صاحب الزمان است و ما هميشه اين روز خجسته را جشن مي گيريم و خيابان ها را چراغاني و تزئين مي كنيم. اما براي امام زمان هديه تولد هم داريم؟ چيزي هست كه بشود به محضر مباركش تقديم كرد و او را در روز ميلادش خشنود ساخت؟ بياييد امسال كوچه پس كوچه هاي دل هامان را چراغاني كنيم. در دل هاي تاريك مان چند چراغي روشن كنيم و آن را هديه كنيم به امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف.

    حضرت آيت الله بهجت مي فرمود: «خدا مي داند در دفتر امام زمان (عج) جزو چه كساني هستيم. كسي كه اعمال بندگان در هر هفته دو روز (روز دوشنبه و پنجشنبه) به او عرضه مي شود. همين قدر مي دانيم كه آن طوري كه بايد باشيم، نيستيم!»

    ما هم اعتقاد داريم به اينكه اعمال ما هر هفته بر امام زمان مان عرضه مي شود. ما خوب مي دانيم كه موجب ناراحتي و رنجش خاطر امام زمان هستيم و گناهان ما دل او را مي شكند. لذا برآنيم تا بار ديگر در نيمه شعبان جشني بر پا كنيم. اما اين بار با دست پر. هديه ما امسال به امام زمان دل هايي است كه چهل روز هواي خود را داشته اند. مي خواهيم از پنجم رجب تا نيمه شعبان چله بگيريم. و در اين چهل روز حداقل يك گناه را ترك كنيم و مرتكب آن نشويم. اين بهترين هديه ما به امام زمان و به خودمان است. با اين تير چند نشان مي زنيم. حضرت آيت الله بهجت مي فرمايد: «تا رابطۀ ما با وليّ امر امام زمان (عج) قوي نشود، كار ما درست نخواهد شد. و قوّت رابطۀ ما با وليّ امر هم در اصلاح نفس است.»

    اين حركت با نام «هديه تولد خورشيد» با بضاعت اندكي راه اندازي شده است. لذا از تمام همكاران وبلاگ نويس دعوت مي كنيم اگر حركت ما را مي پسندند اولا به جمع ما بپيوندند ثانيا با نوشتن درباره اين حركت در پايگاه هاي خود مخاطبان شان را به آن فرا بخوانند.

     

     




    در همين رابطه بخوانيد:

    - آيا امام زمان، از اعمال و رفتار شيعيان اطلاع پيدا مى كنند؟

    - عرضه اعمال بر امام زمان (ع)

    - عرضه اعمال بر امام زمان (عج)


    بنر هديه تولد خورشيد:

    بنر هديه تولد خورشيد (مخصوص بلاگفا) :

    اگر كد بالا در وبلاگ تان كار نمي كند از كد زير استفاده نماييد

     

    تصوير يك . . .  تصوير دو . . .  تصوير سه . . .  تصوير چهار

    . . . .

     




    براي مشاهده ي ليست خبرگزاري ها و پايگاه هايي كه از اين طرح حمايت كردن ، مي تونين به اينجا مراجعه كنين :

    از جنس خدا

     

     

     

    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 24 بازديد |


اسباب كشي اعتراض آميز


    سلام

    خودتون از اين تصوير متوجه ميشين كه چه خبره ... 


    بله اين وبلاگ ها مسدود شدن ... توسط بلاگفا ...

    بنده هم به نشانه ي اعتراض به اين اقدام بلاگفا ، از اين آدرس نقل مكان مي كنم و تا حدود يك ماه آينده كلا اين وبلاگ رو حذف مي كنم

    آدرس كپي هاي وبلاگ من در سرويس هاي ديگه ي وبلاگ نويسي : 

    من در پرشين بلاگ

    من در پارسي بلاگ

    من در بلاگ اسپات

    من در ايطاها

    من در پلاكفا


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 23 بازديد |


در عجبم


    سلام


    مقدمه :

    بعد از يه غيبت طولاني دوباره برگشتم.

    توي اين مدت داشتم يه سفرنامه ي كربلا تنظيم مي كردم ولي نتونستم تمومش كنم چون به طور ناگهاني فلش ديسكم، در يك تروماي بسيار عجيب! تا مرز نابودي رفته و هنوز هم جرأت نمي كنم دوباره از اون استفاده كنم !!

    داشتانش مفصله فقط اينقدر مي گم كه فلش ديسك عزيزم كه MP3 Player هم بود و البته مخزن اطلاعات بنده ، در سيلاب كرم ضد آفتاب كودكان غرق شد !!! 




    در عجبم !!


    چند روز پيش بود كه ناوگان آزادي به مرزهاي فلسطين رسيد و صهيونيست هاي غاصب كردند آنچه كه شيب سقوطشان را بيش ار پيش كرد

    همين چند روز پيش بود كه رهبرمان با پيام بسيار رسا و زيبايشان همه را به حركت به سوي غزه و آزادي آن فرا خواندند

    و بعد از آن بود كه دوستاني شروع به ثبت نام براي اعزام به غزه كردند 

    ولي ناگهان با نزديك شدن به مسابقات جام جهاني ، همه انگار آنچنان محو فوتبال شدند كه ديگر غزه را به فراموشي سپردند

    همه، حتي بانك ها هم براي جام جهاني تبليغ مي كنند ؛ ايرانسل كه جاي خود دارد ...

    حتي در يكي از برنامه هاي خانواده ي صدا و سيما هم يك دكتر روانشناس از تأثير فوتبال بر رشد استعدادهاي بالقوه ي كودكان سخن مي گفت

    حتي در اخبار سراسري هم نشاني از غزه نيست ، ولي از فوتبال ... تا دلت بخواهد نشانه پيدا مي كني

    حتي خود ما هم - كه زياد اهل فوتبال نيستيم - امروز بيشتر حواسمان به سالگرد 22 خرداد است ، تا به غزه


    چه شد ؟!

    آن همه شور و هيجاني كه بعد از نمايش آن تصاوير از ناوگان آزادي ، در ما پديد آمد ، كجاست؟

    تصميم براي رفتن به غزه ، كه در دل خيلي از جوانان ما پديد آمد ، چرا كمرنگ شد؟

    چرا ديگر غزه تيتر اول خبرهاي خبرگزاري ها نيست؟

    و چرا امروز من كمتر به غزه فكر مي كنم؟!!


    و هزاران چراي ديگر همچنان در ذهنم پرسه مي زنند ... و فقط اين نظريه را در ذهن من بيش از پيش مي پرورانند كه 

    فوتبال حربه اي شده است براي اينكه افكار عمومي دنيا را از آنچه كه در فلسطين و امثال فلسطين مي گذرد، منحرف كنند

    تا صهيونيست هاي بيچاره نفس راحتي بكشند! و كمي از سر كوفت شنيدن خلاص شوند! و بتوانند بر اهداف شان متمركز شوند!

    آري فوتبال شايد از اول به اين قصد راه اندازي نشده باشد، ولي الآن براي همين قصد دارد پر و بال مي گيرد و تبليغ مي شود ...

    و بيچاره مايي كه داريم گول اين حربه را مي خوريم


    خدا عاقبت ما را ختم به خير كند


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 19 بازديد |


ديروز ، امروز ، و ... احتمالا فردا


    سلام


    با اين موضوعي كه خيلي هم ربطي به برنامه "ديروز ، امروز ، فردا" نداره دارم به روز ميشم ...

    منتظر باشين



    دوباره سلام

    چند روزي ميشه كه اين دو خط بالا رو نوشتم ولي اونقدر به هم ريخته بودم كه نمي تونستم بيام و چيزي بنويسم

    دوستان!!!ي كه در دوران نو جواني ام ساعات فراواني را با هم گذرانديم ، اكنون به جايي رسيده اند ، كه از فكر كردن به آن ، تمام بدنم به لرزه مي افتد ...

    دوستاني كه هميشه فكر مي كردم در دنيا بهترين ها هستند ، فكر مي كردم ارزشي تر از دوستانم جايي نخواهم يافت ... و البته راحت هم پيدايشان نكرده بودم

    دوستاني كه از نظر عقيده و تفكرات سياسي و مذهبي ، همواره يكسان بوديم ...

    آنقدر با اين دوستان اشتراك نظر و عقيده و تفكر و حتي سليقه داشتم كه ... حتي خانواده هايمان هم ...


    فقط چند سال از همديگر بي خبر بوديم ... و الآن ...

    الآن هر كدام از جايي سر در آورده اند كه هيچ كداممان در آن روزهاي خوش دوره نو جواني فكرش را هم نمي كرديم

    يكي -كه از خانواده هاي سر شناس و مذهبي هم بود و هميشه به خانواده اش افتخار مي كرد- دبير بخش مهمي از روزنامه ي "...... ..." شده است و الآن هم در يكي از دانشگاههاي آمريكا رشته "دين شناسي" !!!!!! مي خواند ... و البته تصاوير جديدي كه از او ديده ام گوياي دين گريزي است نه دين شناسي ... (آخر در آمريكا كدام دين را مي توان شناخت) علاوه بر اينها در اين روزها فقط دم از دوستان زندان رفته اش مي زند و اينكه تعداد دوستان درون زندانش از بيروني ها بيشتر است

    ديگري -كه اتفاقا در همسايگي مان زندگي مي كرد و خيلي از روزها با هم به مدرسه مي رفتيم و بر مي گشتيم- بعد از روشن شدن مواضع "آقايان سبز" ، هنوز هم از آنها طرفداري مي كند

    آن يكي -كه فرزند يكي از شهداي معروف جنگ تحميلي است- آن چنان از آقاي "موسوي" و "كروبي" دفاع مي كند ، كه گويي اگر پدرش اينجا بود لحظه اي از آن ها جدا نمي شد

    آن يكي هم علاوه بر مخالفت با دولت ، با نظام هم مخالف شده است و در حال پيگيري براي مهاجرت دائم به آمريكا يا اروپاست

    آن ديگري -كه همه خانواده اش را مي شناختم و حافظ كل قرآن هم هست- اكنون در آمريكا تحصيل مي كند و از همان "آقايان سبز" حمايت مي كند

    و ... يكي ديگر -كه تا همين يكي-دو ماه پيش فكر مي كردم بهترين دوستم بوده است و هميشه به حال خوشي كه در مسجد و هيئت دانشگاه داشت غبطه مي خوردم- از همه ي كارهايي كه در دوره نو جواني و جواني اش كرده بود ، برائت جسته است حتي از  رفتن به "طرح ولايت" هم اظهار پشيماني كرده است و ... در يك كلمه به همه چيز پشت كرده است

    اينها فقط نمونه هاي بارزي بودند كه ذكر كردم ...

     

    الآن احساس كسي را دارم كه در خانه اش نشسته است و ناگهان از چهار سو همه ديوارهاي خانه اش فرو مي ريزد ؛ احساس نا امني مي كنم ... چند شبي است كه خواب به چشمانم نمي آيد

    نمي دانم به كدام سو در حركتم ؟ آيا در فتنه هايي كه در پيش است و هر كدام هم سخت تر از قبلي است مي توانم راه درست را پيدا كنم ؟!

    آيا پاي من هم به خاطر لحظه اي غفلت ، خواهد لغزيد ؟؟!

    آيا اين همه گناه و سياهي هاي دلم ، روزي كار دستم نمي دهد ؟!!

     

    خدايا كمكم كن ... مي دانم كه گناهانم زياد است و نزد تو آبرويي ندارم .

    ميدانم كه در زمان فتنه ، آن ها كه ايماني قوي دارند هم تاب نمي آورند . چه رسد به من كه دلم از ايمان واقعي خالي است

    مي دانم كه خيلي چيزها را نمي دانم ... در مقابل دشمنانم نمي توانم استدلال كنم ... ولي خداوندا اين قدرت را به من بده كه در مقابل نفس اماره ام بايستم

    خداوندا مرا چشماني ده ، كه بتوانم در ظلمت و تاريكي نور را بيابم

    خدايا به من صبري ده ، كه بتوانم در مقابل هجوم اطلاعات به هم آميخته بايستم و درست بنگرم و صحيح را انتخاب نمايم

    خدايا به دستانم قدرتي ده ، كه بتوانند در زلزله شديد فتنه ها ، به حبل متين تو بياويزند و مرا از سقوط بِرَهانند

     

    و باز هم همان دعاي هميشگي كه :

     

    اللّهم وفّقنا لما تحبّ و ترضي و اجعل عواقب أمورنا خيراً

     

    فعلا همين ... التماس دعا



,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 15 بازديد |


كنكور فوق ، انگيزه ي به درد خوردن ...


    سلام


    از چند روز مونده به كنكور فوق، مثل همه مراحل نسبتا مهم زندگي ام، دچار ترديد شدم


    نمي دونستم بايد برم سر جلسه يا نه ؟!!! مي تونم تقريبا بگم كه فقط به يك دليل رفتم، اون هم اينكه پولي كه براي ثبت نام دادم بيخود هدر نره

    شب قبلش اصلا نخوابيدم و فقط صبح از ساعت 8 تا 11 تونستم يه كمي بخوابم، به خاطر همين هم بعد از ظهر كه مي رفتم به طرف حوزه امتحاني، يه كمي سرم درد مي كرد

    ولي درست پنج - شش دقيقه قبل از شروع امتحان، اتفاقي افتاد كه باعث شد به اين نتيجه برسم كه انتخابم درست بوده و هنوز هم جاي اميد براي پيشرفت و بهتر شدن توي رشته خودم دارم؛

    دو نفري كه پشت سرم نشسته بودن، داشتن با هم صحبت مي كردن و من هم نا خود آگاه وارد بحث اونها شدم، از من پرسيدن كه آيا قبل از اين هم كنكور ارشد دادم؟ و من هم واقعيت رو گفتم. گفتم كه سه سال پيش قبل از فارغ التحصيلي كنكور ارشد دادم و قبول هم شدم ولي به دليل اينكه تا شهريور نتونستم فارغ التحصيل بشم، مجاز به ثبت نام نبودم.

    يكي از اونها از من پرسيد كه سخت ترين قسمت سؤال ها مربوط به كدوم درس بوده و من هم بدون هيچ ذهنيتي گفتم "تاريخ ادبيات" !!! و بعدش اضافه كردم كه كلا من هميشه با تاريخ ادبيات مشكل دارم

    بحث كه به اينجا رسيد نفر دوم گفت كه يكي از اساتيدشون كل "تاريخ ادبيات عرب" رو توي يك كتاب خلاصه كرده و انتشارات دانشگاه تهران هم اون رو چاپ كرده ... بعد هم تعريف كرد كه كتاب خيلي مفيد و راحتيه و خيلي توي فهم "تاريخ ادبيات" كمك مي كنه


    برام جالب بود درسي كه هميشه باهاش مشكل داشتم و ازش خوشم نمي اومد رو بشه اينقدر راحت توي يه كتاب خلاصه كرد*


    بعد از اون صحبت ها امتحان رسما شروع شد و من كه با يك ذهنيت مثبت شروع كرده بودم وقتي سؤال ها رو خوندم و ديدم كه تقريبا پنجاه درصد موارد رو يادم مياد ، خيلي خوشحال شدم و اميدوار شدم كه واقعا بتونم سال آينده قبول بشم

    حالا كم كم دارم مي فهمم كه واقعا توي اين رشته كه انگار يه جورايي با گوشت و خون من آميخته شده، جاي پيشرفت زيادي دارم و مي تونم بعد از فارغ التحصيلي هم مفيد باشم

    انشا ء الله




    *تاريخ ادبيات عرب در دوره كارشناسي 16 واحده كه منبع اصلي اون هم يك كتاب حدودا 1000 صفحه ايه و طبق معمول پر از اسم و تاريخ و ...



    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 17 بازديد |


درك خورشيد پشت ابر


    سلام


    مطلب زير رو توي وبلاگ "كس ندانست نا سيخكي" خوندم و دلم نيومد منتشرش نكنم :


    باور كن هنوز خيلي‌ها معني خورشيد پشت ابر را درك نكرده‌اند!

    مي‌پرسيد چرا؟

    كافي است يك روز ابري، عينك آفتابي‌تان را بر چشم بزنيد؛ خواهي ديد خيلي‌ها تعجب مي‌كنند! و كار تو را ظاهرسازي و اصطلاحاً قِر مي‌نامند!

    حال آن‌كه واقعيت آن است كه از نظر طبي، در روز غير آفتابي چون نور كم‌تر از حد عادي است، مردمك بازتر خواهد بود و نياز به عينك، بيش‌تر از حد معمول است!!!

    حالا هي بگوئيد غيبت ولي عصر در اين زمان، مثل خورشيد پشت ابر است؛ وقتي ملت مثال را درك نمي‌كنند، چطور انتظار داري خود قضيه براي‌شان قابل درك باشد!


    و خودم اضافه مي كنم كه كاش از چشم هايمان ياد مي گرفيتم و در هواي ابري غيبت در دل هايمان را بيشتر به سمت خورشيد ولايت باز مي كرديم ، تا نور بيشتري را دريافت كنيم


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 16 بازديد |


اين روزها ...


    سلام


    اين روزها حس هاي متفاوتي دارم ... 


    1. شگفت زده و خوش حالم از شور انقلابي اي كه اين روزها در دلهاي همه و مخصوصا جوانان اين مملكت افتاده است ... و از بصيرتي كه پيدا كرده اند و دشمنانشان را شناخته اند


    2. متعجبم از بزرگاني كه در متن اتفاقات اين روزها هستند ولي هنوز به اندازه مردم عادي به بصيرت نرسيده اند!!!


    3. دلسوخته و اندوهگينم ، از اينكه برخي از مسئولان ، قدر اين مردم را نمي دانند و هنوز هم به جاي اينكه براي مردم كار كنند ، براي خودشان كار مي كنند


    4. در پوست خودم نمي گنجم از انرژي اي كه از پيام زيباي رهبر گرفته ام


    5. اميدوارم به فضل و رحمت الهي كه به واسطه چنين مردمي و دعاي چنان رهبري ، همه ما را در بر گيرد و باعث پيشرفت مان شود و دشمنان مان را خوار و ذليل كند 


    6. احساس وظيفه اي سنگين مي كنم ، در برابر اين نعمات بزرگي كه خداوند به من ارزاني داشته است ... نعمت هايي كه بايد از آنها در راه اطاعت از او و براي پيشرفت كشورم بهره بگيرم


    ... و 7. امروز از هميشه صداي دلم بلندتر است به دعاي "اللهم عجل لوليك الفرج ... " و اميدوارترم به برآورده شدن اين دعا


    همه اين حس ها جمع شده اند و مرا وادار مي كنند كه كاري بكنم ... يا به قول خودم : "به دردي بخورم" 

    و باز هم مي گويم :


    اللهم وفقنا لما تحب و ترضي واجعل عواقب أمورنا خيرا


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 20 بازديد |


22 بهمن و خروش انقلابي وبلاگ نويسان ايراني


    سلام

    به نقل از سايت "بچه هاي قلم" :

    با تعدادي از دوستان اينترنتي به فكرمان زد كه با يك حركت هماهنگ وبلاگي - وب‌سايتي به مناسبت سي و يكمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي ايران، با آرمان‌هاي امام روح الله(ره) و مقام معظم رهبري و همچنين صدها هزار شهيد انقلاب اسلامي تجديد پيمان نموده و همبستگي و ايستادگي و صلابت خود را به دشمنان قسم خورده اين آب و خاك، در محيط سايبر نشان دهيم.(1)

    دوستان عزيز مي‌توانند براي شركت در اين موج اينترنتي، به صورت موقت، از اين لحظه تا پايان شب 22 بهمن 88 با اضافه نمودن جمله "الله اكبر، خامنه‌اي رهبر" به اول يا آخر نام وبلاگ خود، در اين خروش وبلاگي شركت كنيد.

    يادتان باشد كه رسانه خود شما هستيد!

    با انتشار اين خبر در يك پست وبلاگي در وبلاگتان با تيتر "22 بهمن و خروش وبلاگ نويسان ايراني" و همچنين با استفاده از اين لوگو و لينك دادن به اين نوشته در وبلاگ‌ خود، شما نيز سهمي در گسترش اين حركت داشته باشيد.

    دوستاني كه به اين حركت پيوسته‌اند مي‌توانند براي قرار گرفتن نام وبلاگشان در ليست حاميان اين حركت، در زير همين مطلب پيام گذاشته يا از طريق بخش ارتباط با ما اطلاع دهند.


    پي‌نوشت: 1- اين يك حركت اظهارگونه شخصي است و ملاكي براي طيف سنجي وبلاگ‌نويسان حزب اللهي و انقلابي نمي‌باشد.


    فعلا همين ... التماس دعا

,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 19 بازديد |


آزاده


    سلام 

    اربعين هم آمد و من هنوز نمي دانم در اين چهل روز چقدر مهمان مولا بوده ام 

    دلم گرفته است از خودم ... از اينكه نمي توانم همان يك كاري كه مولا از من خواسته است را هم انجام بدهم 

    از اينكه نمي توانم "آزاده" باشم ...


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 20 بازديد |


شايد به يك دردي خورديم ...


    سلام 


    اول : از همه دوستاني كه تا حالا نظر دادن و منو راهنمايي كردن ، تشكر مي كنم .


    دوم : يكي از دوستان يه چيزي گفته بودن كه خيلي خوب و جالب بود :

    ... خيلي خوبه آدم يه فكرش درسش باشه اين كه چي به دردش مي خوره ولي مطمئن باشيد كار آخر رو خود خدا مي كنه.همون چيزي رو بهتون ميده كه به صلاحتون هست ....

    دقيقا يك روز قبل از نوشته شدن اين نظر ، يه پيشنهاد كاري در مورد رشته خودم بهم داده شد و من رو بيشتر براي ادامه رشته خودم تشويق كرد .

    سوم : هر چند كه تا زمان كنكور فوق ديگه زماني نمونده ولي اميدوارم كه بتونم امسال ، با فعاليت هاي درسي متفرقه يه مقداري سطح علمي خودم رو بالاتر ببرم و براي كنكور فوق سال آينده آماده بشم .


    چهارم : تا اينجا كه خدا برامون اينجوري خواسته ولي بعدش نمي دونم چي ميشه


    و پنجم : اللّهمّ وفّقا لما تحبّ و ترضي ... و اجعل عواقب أمورنا خيراً


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 15 بازديد |


به يك دردي بخوريم 2


    سلام

    از روزي كه پست قبلي رو نوشتم تا حالا چند بار اومدم و كلي مطلب نوشتم ولي ثبت نكردم و پاكشون كردم ... اينو براي اين نوشتم كه دوستان بدونن كه به وبلاگم سر مي زدم و نظراتشون رو مي خوندم و حتي بعضي از اونها خيلي هم برام مفيد بود و ازشون استفاده كردم 

    خلاصه اينكه يك مرحله از مشكلم حل شده و حالا مي دونم كه مي خوام درس بخونم ولي هنوز نمي دونم توي چه رشته اي بهتر و مفيدترم

    از يه طرف به رشته خودم (ادبيات عرب) علاقه دارم و خيلي دوست دارم توي رشته خودم ادامه تحصيل بدم

    از يه طرف به يه رشته هاي خاص مثل "معماري" يا "خبرنگاري" علاقه دارم و فكر مي كنم توي اسن رشته ها زمينه رشد و پيشرفت و كار زيادي هست

    از يه طرف هم به يه رشته هايي مثل "مهندسي برق-الكترونيك" و "نرم افزار" علاقه دارم و تا حدودي هم توي اين رشته ها استعداد دارم (كه البته بيشتر اين استعدا ارثي هست) به طوري كه دبيرهاي دوره دبيرستانم خيلي من رو به ادامه تحصيل در اين رشته ها تشويق مي كردن

    و از يه طرف هم به رشته "هتلداري" علاقه ويژه اي دارم (چيه ؟ خنده نداره كه ؟!!) چون از بچگي آرزو داشتم يه جايي داشته باشم كه همه بيان توش بخورن و بخوابن و من هم كيف كنم ... كلا از اينكه يه غذايي به مردم بدم يا ازشون پذيرايي كنم خيلي خوشم ميومد ...


    اينها رو كه كنار بذاريم اصلا نمي دونم كه تحصيلات دانشگاهي بهتره يا متفرقه و غير دانشگاهي ؟

    از يه طرف تحصيلات دانشگاهي يه روند خاص داره و يه اجبار مثبت داره براي ادامه دادن ولي خب آزادي عمل رو تا حدودي از آدم ميگيره

    و از طرف ديگه توي درس خوندن متفرقه آدم هر چيزي رو كه فكر مي كنه بهش نياز داره دنبالش ميره 


    حالا باز هم خوشحال ميشم كه دوستان نظرات خودشون رو در اين زمينه بهم بگن و باز هم منو راهنمايي كنن ... مخصوصا كساني كه توي هر كدوم از اين زمينه ها تجربه اي داشته و دارن


    فعلا همين .... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 15 بازديد |


به يك دردي بخوريم ...


    سلام


    چند وقتي است كه در اين فكرم كه كار واحدي بكنم ... هنوز مردد مانده ام كه چه كنم

    بين گزينه هاي مختلف سرگردان شده ام و نمي دانم كدام را انتخاب كنم

    فقط اين قدر ميدانم كه بايد به يك دردي بخورم 

    ديگر از اين شاخه به آن شاخه پريدن كافي است ...

    به اندازه ي كافي از اين دنياي بي سر و ته ، تجربه هايي در زمينه هاي متفاوت اندوخته ام كه البته هيچ كدامشان هم كامل نيستند

    الآن زماني است كه اگر حركتي نكنم ، ديگر در آينده به هيچ دردي نخواهم خورد

    اگر فردا آقا بيايد و بگويد تو به چه دردي مي خوري چه بگويم ؟!!

    هر چند كه خيلي دير است ولي به فكر برنامه ريزي افتاده ام ، براي آينده ام ، چه نزديك و چه دور ...

    دوست دارم برنامه ريزي ام منطقي و كاملا عملي باشد . به خاطر همين هم دارم كم كم علايق و استعداد ها و تجربيات گذشته ام را دسته بندي مي كنم تا آنهايي كه به درد آينده ام نمي خورد را دور بريزم و آنهايي كه به دردم مي خورد را بيشتر بررسي كنم ... 

    خدايا كمكم كن ... راهي را به من نشان بده كه خير دنيا و آخرتم در آن باشد



    ... و اما دوستان عزيز هر كس در اين زمينه نظري داره به من كمك كنه ... مطمئن باشين من خوشحال ميشم


    فعلا همين ... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 16 بازديد |


شور انقلابي


    سلام


    تا جايي كه يادم مياد خيلي راهپيمايي رفتم و ديدم ولي تا حالا شببيه راهپيمايي روز چهارشنبه را توي عمرم نديده بودم ...

    زياد بودن جمعيت رو همه مي دونن ولي من منظورم چيز ديگه ايه

    شور و شوقي كه مردم توي راهپيمايي چهارشنبه داشتند ، بي نظير بود

    روز قبل از راهپيمايي دوستي مي گفت كه چرا دوباره قرار راهپيمايي گذاشته شده ؟ مردم ديگه خسته شدن از بس كه بعد از هر خرابكاري گروه مخالف ريختن توي خيابانها و شعار دادن و فرياد كشيدن ...

    ولي روز چهارشنبه ، انگار هيچ كس خسته نبود ، نه تنها خسته نبودند ، انگار از يك قفس هم رها شده بودند و داشتند آزادانه پرواز مي كردند

    و شعار هايشان ، فرياد آزادي بود كه سر داده بودند ... فريادهايي كه انگار سالها در گلويشان مانند بغضي مانده بود و الآن داشت رها مي شد ...


    وقتي كه از راهپيمايي برگشتم ، فقط يك جمله داشتم كه بگويم :

    " چقدر خوش گذشت !!! "


    فعلا همين .... التماس دعا


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 16 بازديد |


بسم الله ...


    بسم الله الرحمن الرحيم


    امشب ، كه نوشتن در اين وبلاگ رو آغاز مي كنم ، شب سوم شهادت امام حسين (عليه السلام) است و فقط سه روز از آن حرمت شكني عظيم مي گذرد ...

    شكستن حرمت اهل بيت رسول خدا (صلوات الله عليه و آله) و كشتن فرزندش و اسارت دختران و زنان حرمش و شادي بر اين گناه عظيم

    و حال ... شادي مجددي بر آن گناه نا بخشودني و گناهاني ديگر از همان جنس

    تو گويي همواره تاريخ در حال تكرار شدن است تا به ما يادآوري كند كه " كلّ يوم عاشورا و كلّ أرض كربلا "

    تا يادمان نرود كه فرياد " هل من ناصر ينصرني " امام آزادگان را بايد هميشه پاسخ گفت


    و فردا زمان اين پاسخ گويي است فقط و فقط با يك فرياد " هيهات منا الذلة " ... دور باد از ما كه زير بار ذلت رويم ... دور باد از ما كه مانند كوفيان در مقابل يزيديان زمانمان سكوت كنيم ... دور باد از ما كه در خانه هامان بنشينيم تا يزيديان زمان برايمان تصميم بگيرند ... دور باد از ما كه رهبرمان را تنها رها كنيم ... دور باد از ما كه دل رهبرمان را خون ببينيم و دم بر نياوريم


    فردا زمان پاسخ دادن به نداي " هل من ناصر ينصرني " است ...


,

نوشته شده توسط javad در و ساعت Array امتياز: (0) 15 بازديد |


صفحه قبل 1 صفحه بعد

مطالب پيشين

  • هشت سال پيش در چنين ديروزي
  • از آتشفشان همان برون تراود كه در اوست
  • هديه ي تولد خورشيد (به نقل از
  • اسباب كشي اعتراض آميز
  • در عجبم
  • ديروز ، امروز ، و ... احتمالا فردا
  • كنكور فوق ، انگيزه ي به درد خوردن ...
  • درك خورشيد پشت ابر
  • اين روزها ...
  • 22 بهمن و خروش انقلابي وبلاگ نويسان ايراني
  • آزاده
  • شايد به يك دردي خورديم ...
  • به يك دردي بخوريم 2
  • به يك دردي بخوريم ...
  • شور انقلابي
  • بسم الله ...

  • درباره





    عضویت سریع

    مطالب اتفاقی

    مطالب محبوب

    اخبار سایت

    آرشیو

    Powered By pelakfa.com Copyright © 2009 by bedayah